و اینک... عشق
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧  

 

    

 

 گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هیچگاه آغاز و پایانی نیست چرا که تنها زمان است که می تواند معنای واقعی عشق را متجلی سازد.

7 دی‏ ماه 1385- ساعت 15

.

.

.

۲۴ آبان ۱۳۸۷- ساعت 15

شاید برای شما فاصله ی این دو روز به اندازه همین 3 تا نقطه باشه...

شاید برای بعضی ها این روزها یادآور خاطراتشون باشه...

ممکنه برای خیلی ها هم اصلا مهم نباشه...

خلاصه هر کسی یه روزی براش عزیزه...

----------------------------

دوستانی که با ما بودند توی این 17 ماه، میدونند که 7 دی برای من و بهار روز مقدسی بوده و هست و خواهد بود، روزی که هیچ وقت نمیتونیم فراموشش کنیم.

از زمانی که وارد دنیای مجازی شدم، وبلاگ های زیادی رو مثل وبلاگ خودمون دیدیم، اما تعداد کمی از اونها بودند که آخرش به خوبی تموم بشه، همه کاسه و کوزه ها هم سر عشق و عاشقی میشکست، اما هیچ وقت از خودشون نمیپرسیدند که همین عشق و عاشقی خودش نیامده، بلکه خودتون به وجودش آوردید، حالا هم خودتون کوتاهی کردید و از دستش دادید.

اما درسته عشق ورزیدن و عاشق موندن کار خیلی سختیه، اما فقط وقتی میشه بهش دست پیدا کرد، که از اول کار عاشق باشی و توی کارت صداقت داشته باشی.

من یعنی سعید، بعد از 684 روز برابر 16416 ساعت، 984960 دقیقه، 59097600 ثانیه با بهار عزیزم، توی یه روز قشنگ، با تمام مشکلاتی که روبروی ما قرار داشت و به خوبی و خوشی به پایان رسید،  تونستم ازدواج کنم.

الان من به همراه همسر عزیزم (بهار) خیلی خوشحالیم که تونستیم، خاطرات خودمون رو از آشنایی تا ازدواج توی این وبلاگ بنویسیم، و از همه شما هم ممنونیم که ما رو توی غم ها و شادیهامون یاری کردید.



 
در کنار تو همه خوبی ها را می یابم...
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧  

 

 

در کنار تو همه ی خوبی ها را می یابم و در نگاه

عاشقانه ات تازه می شوم

مهربان من باز به تو می گویم که دوستت دارم

و نگاهم را به نگاهت می دوزم و به پاکی چشمهایت

قسم می خورم که تا ابد با تو می مانم

تا بدانی عاشق ترین هستم

.

.

بزودی ...

با تشکر از لیلای عزیز قلب